محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

784

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كردند و از تخت نگوسار كردند و ملك خود بگرفتى ، هرگز پسر بر پدر اين معاملت نكرده است كه تو كردى . پرويز را خشم آمد و گفت : مردمان دانند كه من اين نكردم ، و اگر خواهى كه بهانه جويى بهتر دانى ، بنگر تا چه خواهى كردن ! گفت : من داد هرمز از تو بستانم و از بندوى و بسطام و از آن كسها كه بر هرمز ستم كردند ، و ملك به هرمز باز دهم چنان كه حقّ وى است ، و خود پيش وى بايستم . پرويز گفتا : يا فاسق ! ترا با اين ملك دادن و ملك ستدن چه كار است ؟ ! تو از اهل ملك چه باشى و اين شفقت تو بر هرمز تا اكنون كجا بود كه اندر وى عاصى شدى و دست از طاعت وى باز داشتى ! بهرام گفت : يا حرام زاده ! از تو بود كه من او را عاصى شدم كه تو عاصى شدى و حسد كردى و او را از من بد گفتى و نگذاشتى تا حقّ من بشناسد . من اكنون حقّ وى بشناسم و ستم تو از وى بردارم و ملك از تو بستانم و به دو باز دهم . پرويز گفت : لا و لا كرامة يا فاسق . و هم بر اين سخن بازگشتند از يك ديگر . پس روز ديگر هر دو سپاه با يك ديگر برابر آمدند . بهرام از سپاه خويش بيرون آمد و مر سپاه پرويز را گفت : شرم نداريد يا سرهنگان عجم و بيم از خداى نداريد كه ملك خويش را ، هرمز ، با نيكو سيرتى وى و با داد او از تخت فرو انداختيد و ملك از وى بستديد و خويشتن را رسوا كرديد به همه عجم اندر ، تا همه خلق جهان بر شما لعنت كنند ؟ ! و هرگز پيش از شما هيچكس از رعيّت و سپاه با ملك خويش اين نكرده بود كه شما كرديد . اكنون من از خداى نصرت خواهم . پس همه لشكر گفتند راست گويد بهرام كه اين كار كه ما كرديم هرگز كس نكند . پس لشكر پرويز روى برگردانيدند و به خشم بشدند . پرويز متحيّر بماند با ده تن و با بندوى و بسطام و هرمز خرا [ د ] برزين و بزرگ دبير ، او را گفتند : يا پرويز ! چه كار را ماندى ؟ تو با اين همه سپاه حرب نتوانى كردن و همى بينى كه همه سپاه از تو باز گرديد . پرويز بازگشت و روى به مداين نهاد و بهرام از پس او اندر داشت تنها ، چون رسيدند پرويز روى باز پس كرد بهرام را ديد تنها كه از پس وى همى شد . پرويز تير به كمان بر نهاد ، و بهرام خود با سلاح تمام بود ، گفت : اگر اين تير بر بهرام زنم هيچ كار